دانلود کتاب موبایل دکتر علی شریعتی
دانلود کتاب موبایل با فرمت جاوا و اندروید و ویندوز فون و جملات اهورایی از دکتر شریعتی
قالب وبلاگ
 

دانلود کتاب موبایل هبوط از دکتر شریعتی

 

 

مرا کسی نساخت، خدا ساخت . نه آنچنان که "کسی می خواست"، که من کسی نداشتم ، کسم خدا بود، کس بی کسان.

او بود که مرا ساخت، آنچنان که خودش خواست. نه از من پرسید و نه از آن "من دیگر"م. من یک گل بی صاحب بودم. مرا از روح خود در آن دمید و بر روی خاک و در زیر آفتاب، تنها رهایم کرد. "مرا به خودم واگذاشت" . عاق آسمان! کسی هم مرا دوست نداشت، به فکرم نبود.

وقتی داشتند مرا می آفریدند ، می سرشتند ، کسی آن گوشه خدا خدا نمی کرد. وقتی داشتم روح می پذیرفتم ، شکل می گرفتم ، قد می کشیدم، چشمهایم رنگ می خورد، چهره ام طرح می شد ، بینی ام نجابت می گرفت ، فرشته ظریف و شوخ و مهربان و چابک پنجه ای ، با نوک انگشتان کوچک سحرآفرینش ، آنرا صاف و صوف نمی کرد، برانگاره "کاشکی" که تکدرختی خشک بر پرده خیالش تصویر کرده است، آنرا تیز و عصیانگر و مهاجم نمی پرداخت.

وقتی خواستند قامتم را برکشند، خویشاوند شاعر خیال پرور و بلند پروازی نداشتم تا خیال و آرزوی خویش را نثار بالای من کند. وقتی می خواستند کار دل را در سینه ام آغاز کنند، آشنائی دلسوز و دل شناس نداشتم تا برود و بگردد و از خزانه دلهای خوب، بهترین را برگزیند. وقتی روح را خواستند در کالبدم بدمند، هیچ کس، پریشان و ملتهب دست به کار نشد تا از نزهتگه ارواح فرشتگان، قدیسان ، شاعران، عارفان و الهه های زیبائیهای روح و خدایان هنر و احساس و ایمان، نازترین و نازنین ترین را انتخاب کند.

وقتی .... وقتی ..... وقتی ..... وقتی .... و در هر یک از این "اوقات"، فرشته ها از آن جوان تنها و منتظری که آنجا ایستاده و چهره اش گل انداخته و دلواپس و بیقرار و شتابزده این پا آن پا می کند و انگشتانش مرتعش است و دلش گرس گرس می زند، هی نمی پرسیدند :"خوب ، اینجا چکار کنیم؟ اینرا چگونه بتراشیم؟ آنرا از چه ها ترکیب کنیم؟ در اینباره نظرت چیست؟ نقشه ات کدامست؟ چه را می پسندی؟ چگونه دوست داری؟ آرزوی دلت چیست؟ ..... خوب شد؟ خوب است؟ بس است؟ باز هم ظریف تر؟ خوب شد؟ اینجور؟ هنوز هم لطیف تر؟ خوب شد؟ این رنگ خوب است؟ این هم نه؟ آن رنگ چطور؟ آن هم نه؟ آن رنگ مخصوص را بیار، از آن که خیلی کم کار میکنیم ها...! خوب شد؟ اینرا که حتماً می پسندی؟ باز هم نه؟ پس چه رنگی؟ مثل این؟ نه؟ پس چگونه؟ دیگر رنگی نیست! از دویست هزار گونه رنگی که خداوند خدا آفریده است هیچکدامش به درد تو نخورد؟ به کار اینها نیامد؟ از همین ها ناچار یکی را باید انتخاب کنی! حرف بزن! تصمیم بگیر! چرا ناراحتی؟ غصه میخوری؟ چرا حرف نمی زنی؟ یاالله! بگو! زود!"

آه! او چه بگوید؟ هی با پریشانی و تلخی و بیچارگی این پا آن پا میکند و نمی داند چه کند. آخر چه جوابی بدهد؟

 

ساخته شده با fbook

 

حجم: 282kb                        

 

 

 منبع:http://highbrow.blogfa.com

 


موضوعات مرتبط: کتاب از شریعتی برای موبایل
[ سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389 ] [ ] [ Husayn & Leila Muzaffari ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

در بیکرانه ی زندگی ۲ چیز است که افسونم می کند
آبی آسمان که میبینم و می دانم که نیست
و خدایی که نمیبینم و میدانم که هست.


هر موجودی در طبیعت “آنچنان است که باید باشد”
و تنها انسان است که هرگز آنچنان که باید باشد نیست


از تنهایی به میان مردم می گریزم و از مردم به تنهایی پناه برم


من دشمن تو و عقاید تو هستم،اما حاضرم جانم را برای آزادی تو و عقاید تو فدا کنم.


مذهب،اگر پیش از مرگ به کار نیاید،پس از مرگ به هیچ کار نخواهد آمد


مطالب این وبلاگ فقط برای کسانی است که میدانند نمیدانند

وقتی در صحنه حق و باطل نیستی، وقتی که شاهد عصر خودت نیستی، و شهید حق و باطل جامعه ات نیستی، هر کجا که خواهی باش، چه در نماز ایستاده باشی، چه به شراب نشسته باشی، هر دو یکی است.


اما باز نگشتم، به بیراهه هم نرفتم که من نه مرد بازگشتم! استوار ماندن و به هر بادی به باد نرفتن دین من است. دینی که پیروانش بسیار کم اند. مردم همه زادگان روزند و پاسداران شب.


شریعتی یک راه بود نه یک منزل ،چراغ بود نه بت ،فریادی بود بر گوشهای سنگین و پتکی بود بر وجدانهای خاموش ،دردی بود مجسم و مجسمه ای بود از درد و متحرکی بود در صراط تکامل.
"عبدالکریم سروش"
لینک دوستان
امکانات وب